بایگانی برچسب: s

۳ داستان خنده دار جدید و باحال

۳ داستان خنده دار جدید و باحال تبلیغ کوکاکولا یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت . دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟» وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما […]

نوشته ۳ داستان خنده دار جدید و باحال اولین بار در پورتال جامع جهانی‌ها به وسعت یک جهان پدیدار شد.

۳ داستان خنده دار جدید و باحال۳ داستان خنده دار جدید و باحال

داستان خنده دار از دست ندادن فرصت ها

داستان خنده دار از دست ندادن فرصت ها در جهانی‌‌ها داستان خنده دار از دست ندادن فرصت ها را میخوانید. مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد وقتی پولها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی […]

نوشته داستان خنده دار از دست ندادن فرصت ها اولین بار در پورتال جامع جهانی‌ها به وسعت یک جهان پدیدار شد.

داستان خنده دار از دست ندادن فرصت هاداستان خنده دار از دست ندادن فرصت ها

داستان جالب آینه

داستان جالب آینه داستان جالب آینه “مردی که درکوچه می رفت هنوز به صرافت نیافتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سال می گذرد که او به چهره ی خودش در آینه نگاه نکرده است . هم چنین دلیلی نمی دید به یاد بیاورد که زمانی درهمین حدود میگذرد که او خندیدن خود را حس […]

نوشته داستان جالب آینه اولین بار در پورتال جامع جهانی‌ها به وسعت یک جهان پدیدار شد.

داستان جالب آینهداستان جالب آینه

داستان خانه ای با پنجره طلا

داستان خانه ای با پنجره طلا داستان خانه ای با پنجره های طلایی پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت […]

نوشته داستان خانه ای با پنجره طلا اولین بار در پورتال جامع جهانی‌ها به وسعت یک جهان پدیدار شد.

داستان خانه ای با پنجره طلاداستان خانه ای با پنجره طلا

داستان خنده دار ملانصرالدین در جنگ

داستان خنده دار ملانصرالدین در جنگ در جهانی‌ها داستان خنده دار ملانصرالدین در جنگ را میخوانید. روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست. ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به […]

نوشته داستان خنده دار ملانصرالدین در جنگ اولین بار در پورتال جامع جهانی‌ها به وسعت یک جهان پدیدار شد.

داستان خنده دار ملانصرالدین در جنگداستان خنده دار ملانصرالدین در جنگ

داستان کوتاه راه حل ساده تر

داستان کوتاه راه حل ساده تر داستان کوتاه راه حل ساده تر هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند ، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی […]

نوشته داستان کوتاه راه حل ساده تر اولین بار در پورتال جامع جهانی‌ها به وسعت یک جهان پدیدار شد.

داستان کوتاه راه حل ساده ترداستان کوتاه راه حل ساده تر

داستان خنده دار زن نق نقو

داستان خنده دار زن نق نقو داستان خنده دار زن نق نقو مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزهای شکایت می کرد. داستان خنده دار زن نق نقو تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش، در مزرعه شخم می زد. یک روز، وقتی […]

نوشته داستان خنده دار زن نق نقو اولین بار در پورتال جامع جهانی‌ها به وسعت یک جهان پدیدار شد.

داستان خنده دار زن نق نقوداستان خنده دار زن نق نقو

داستان خنده دار لکنت زبان

داستان خنده دار لکنت زبان داستان خنده دار لکنت زبان یا رو لکنت زبون داشته به اورژانس زنگ میزنه که بیان جنازه همسایه شون که مرده رو ببرن! میگه : اااالو اااوورژانس ،این ههههمسایمووون ممممرده! یک آمبولانس میفرررررستین؟!… یارو اورژانسیه میگه : آدرستون کجاست؟! طرف تا میاد آدرس رو بگه زبونش بند میاد میگه: ظظظظظ!!!! […]

نوشته داستان خنده دار لکنت زبان اولین بار در پورتال جامع جهانی‌ها به وسعت یک جهان پدیدار شد.

داستان خنده دار لکنت زبانداستان خنده دار لکنت زبان

داستان عاشقانه کوتاه و زیبا

داستان عاشقانه کوتاه و زیبا داستان عاشقانه کوتاه و زیبا پدر دیروقت و خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر بچه پنج ساله اش را دید که در انتظارش بود. داستان عاشقانه کوتاه و زیبا سلام بابا ! یک سئوال از شما می تونم بپرسم ؟ – بله حتماً پسرم .چه سئوالی داری؟ […]

نوشته داستان عاشقانه کوتاه و زیبا اولین بار در پورتال جامع جهانی‌ها به وسعت یک جهان پدیدار شد.

داستان عاشقانه کوتاه و زیباداستان عاشقانه کوتاه و زیبا

داستان عاشقانه غمگین

داستان عاشقانه غمگین داستان عاشقانه غمگین خیلی مشتاق دیدارش بودم. روی صندلی سرد پارک نشسته بودم و کلاغ های سیاه باغ را در پاییزی ترین روز عمرم می شمردم تا بیاید. سنگی به طرفشان پرتاب کردم کمی دورتر رفتند اما باز آمدند به سمتم! ساعت از وقت آمدنش گذشت اما نیامد . نگران، ناراحت، عصبانی […]

نوشته داستان عاشقانه غمگین اولین بار در پورتال جامع جهانی‌ها به وسعت یک جهان پدیدار شد.

داستان عاشقانه غمگینداستان عاشقانه غمگین